تبليغاتX
شب عاشقا

شب عاشقا
اس ام اس. عکس. کلیپ عاشقانه. متنهای عاشقانه. داستانهای عاشقانه . آموزش رمانتیک بودن!


نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 11:45 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

به دنبال تو مي گردم

تو اي تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم

تو اي شهزاده ي خوشبخت کاخ حسرت جانم

تو اي زيباترين پروانه ي بي تاب شمع قلب سوزانم

                                       *   *   *

به دنبال تو مي گردم

که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم

تا نگاه خواهش دل را عيان سازم

که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم

و عشق خويش را با يک صداي لرزش ماتم بيان سازم

                                     *  *  *

به دنبال تو مي گردم

که قدري از حصار اين جهان بيرون رويم و ساغري از باده ي آتش به کام يکدیگر ريزيم

که قدري از فراز عشق بالاتر رويم و درد را غم زار دل سازيم

که قدري محو در چشمان هم باشيم





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 4:48 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده
نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.
جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 11:38 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم. بر پهنه از آسمان لحظه هايي از زندگي ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديري متعلق به خدا.وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد...به پشت سر و جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندين بار در طول زندگيم فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است. همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.

اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و در موردش از خدا سوال کردم:

" خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم . در تمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم که در سخترين دوران زندگيم فقط يک جفت جاي پا وجود داشت . نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي."

خدا پاسخ داد: " بنده بسيار عزيزم من در کنارت هست و هرگز تو را تنها نمي گذارم"

اگر در آزمون ها و رنج ها فقط يک جفت جاي پا مي بيني ، زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم




نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 7:44 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند. شادی، غم، غرور، عشق و ... .

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت، همه ساکنان جزیره قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردند، اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از غرور با یک قایق زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست خواست. غرور گفت: "نه، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایم زیبای مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم".

غم با صدایی حزن آلود گفت: "آّّه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم".

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند، پیرمد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نحات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید: "آن پیرمرد که بود؟"

عالم پاسخ داد: "زمان"

عشق با تعجب گفت: "زمان؟!"

اما چرا او به من کمک کرد؟!

عالم لخبندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 0:3 قبل از ظهر روز سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385

دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دو ماه. نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت میکند به این مضمون:

لورای عزیز. متاسفانه دیگر نمیتوانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام!!! و میدانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست

                                                                                                                       باعشق:روبرت

دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد. از همه همکاران و دوستانش میخواهد که عکسی را از نامزد. برادر. پسر عمو. پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت. نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست میکند. به این مضمون:

روبرت عزیز. مرا ببخش اما هرچه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم . لطفا عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 11:59 بعد از ظهر روز جمعه هفدهم شهریور 1385

 

جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
فراموشي يعني
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند همه
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 10:2 قبل از ظهر روز جمعه هفدهم شهریور 1385

مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گرانترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد...
مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدرخيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تاهر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند ميگويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود




نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 8:33 بعد از ظهر روز پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 0:44 قبل از ظهر روز پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

                                                  عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 11:55 بعد از ظهر روز دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

 

به هر حال هر یک از ما در زندگی به نوعی گرفتار این قرار های ملاقات هستیم. سوال اینجاست که چگونه می توانیم پیروز میدان باشیم؟ آیا باید خوبی هایمان را در حد مبالغه بالا ببریم و یا صرفا حقیقت را باز گو کنیم؟ چه چیزهايی برنده و بازنده را مشخص می کنند؟ در این قسمت "قانون هایی" را برای پیروزی در دنیای قرار و ملاقات به شما آموزش می دهیم. هر کدام از آنها را که تصور می کنید برای شما کارساز واقع خواهند شد را انتخاب کنید:

1- در آنها شک ایجاد کنید و هیچ گاه به طور قطعی نظر مثبت خود را به زبان نیاورید. مردها عاشق بازی های تعقیب و گریز هستند پس این امتیاز را به آنها بدهید.

2- هر طوری شده ببینید که آیا او با خانم های دیگر به عنوان یک دوست ساده ارتباط برقرا می کند یا خیر. با این کار شما متوجه می شوید که به زنها به عنوان شیئي برای برقراری رابطه جنسی نگاه می کنند یا نه.

3-  هيچگاه از مشروبات الکلی استفاده نکنید. یکی از دوستان من در قرار ملاقاتش بسیار عصبی شده بود و بی رویه مشغول نوشیدن بود. هنگام برگشت آقا با ماشین مدل جدید خود او را به خانه می رساند که ناگهان حال خانم بد شد، اما او جرات نکرد به آقا بگوید تا ماشینش را نگه دارد و اصلا هم دلش نمی خواست که ماشین جدید او را کثیف کند به همین دلیل مجبور شد داخل کیف دستی اش...! لازم به گفتن نیست که آنها دیگر هیچ گاه دوباره با هم قرار نگذاشتند.

4- اگر به هر شکلی شما را به یاد پدرتان می انداختند، بهتر است هر طور شده از دستشان فرار کنید.

5- اگر معیارهایتان را پایین بیاورید می توانید همین فردا ازدواج کنید. اما ما به شما پیشنهاد می کنیم که این کار را انجام ندهید. به جای اینکه وقت خودتان را بر روی ارتباطی که دوامی ندارد صرف کنید، بهتر است برای پیدا کردن مرد ایده آل خود منتظر بمانید.

6- اگر با مردی برخوردید که می خواست از شما مراقبت کنید، خیلی زود از او فرار کنید! چون آخر کار شما مجبور می شوید که از او مراقبت کنید.

7 - ظاهر بین نباشید. من خانم هایی را می شناسم که به این دلیل که ظاهر آقا خوب نیست ( سرش خیلی بزرگ است) بوی خوبی نمی دهند (به تازگی حمام نکرده) و یا حتی درست نفس نمی کشند ( صدای تنفسشان بلند است) آنها را رد می کنند و اصلا اجازه آشنایی بیشتر را به آنها نمی دهند.

8 - از خودتان بازی در نیاوريد. ( دروغ گفتن و کلک زدن) در روز ملاقات به اندازه کافی مشکل وجود دارد و دیگر جایی برای انجام چنین کارهایی باقی نمی ماند.

9- لازم نیست در همان اولین ملاقات سفره دلتان را باز کنید و در مورد تمام مسائل صحبت کنید. به هر حال در قرارهای ملاقات بعدی نیز باید چیزی برای گفتن داشته باشید.

10- خودتان را از مردهایی که تصور می کنند شخصیت های کارتونی زن دارای جاذبه جنسی می باشند دور نگه دارید.

11- به جای اینکه قیافه او را تحلیل و بررسی کنید، ببینید که آیا او مرد خوبی است و با شما رفتار خوبی دارد یا خیر.

12- در یک زمان با بیش از یک مرد قرار ملاقات نگذارید، هر چند هر دوی آنها از موضوع با خبر باشند. این کار خسته کننده و اغتشاش آور است. شاید زمانی فرا رسد که بخواهید از شر دیگران خلاص شوید و فقط با یکی از آنها ارتباط داشته باشید.

13- شما در صورتی می توانید مرد ایده آل خود را پیدا کنید که که بدانید به دنبال چه هستید و سپس در خودتان جسارت جستجو پیرامون این امر را ایجاد کنید.

14- اگر یک مرد را تنها بر اساس جاذبه های جنسی اش ارزیابی می کنید، متاسفانه هنوز به مرحله ای نرسیده اید که بتوانید ارتباط خود را پیچیده تر کنید.

15- اگر بخواهید منتظر فردی بمانید که دوستش دارید، صرفا در حال تلف کردن وقت خود هستید و خودتان را خسته می کنید. اگر واقعا از کسی خوشتان آمده خیلی راحت موضوع را با او در میان بگذارید.

16- ببینید که ایا لباس هایش را خودش می شوید یا مادرش برای او این کار را انجام می دهد. یک مرد باید متکی به خودش باشد.

17- اگر جذب او نشده اید ( حالا او هر چقدر هم که می خواهد زیبا باشد) رابطه شما موفق نخواهد بود.

18- زمانی مرد ایده آل خود را پیدا می کنید که خودتان نیز خانم ایده آلی باشید ( به این معنا که اعتماد به نفس داشته و از خودتان راضی باشید)

19- نقش بازی نکنید. من زمانی عاشق نامزد فعلی ام شدم که خیلی راحت جلو آمد و گفت : "سلام، چطوری؟" به همین سادگی و بدون هیچ آلایشی.

20- به دنبال مردهایی که تنها از پول صحبت می کنند نروید. این عمل معمولا نشانه ای از نا امنی است.

21- در اولین قرار ملاقات به هیچ وجه در مورد ازدواج صحبت نکنید.

22- زمانی که کنار یکدیگر نشستید به مردهای دیگر توجه نکنید و مطمئن شوید که او نیز خانم های دیگر را زیرنظر نگرفته است!

23- چیزی را حدس نزنید. با این کار فقط ضربه می خورید. یکی دوبار بیرون رفتن به این معنا نیست که با کسی مچ شده اید و در یک رابطه قرار دارید.

24- واقع گرا باشید. مادرم همیشه به من می گفت باید با مردی ازدواج کنم که قد بلند، خوش تیپ و موفق باشد. اما حقیقت این است که خود من قیافه بدی ندارم، قدم کوتاه است و جزء قشر متوسط جامعه هستم. من باید واقع گرا باشم. زمانی که اینطور شد توانستم عشق حقیقیم را در زندگی پیدا کنم.

25- عشق بورزید. زمانیکه از طرف مقابل خوشتان آمد می توانید با او شوخی کنید، ارتباط مکرر چشمی برقرار کنید و بازوانش را بگیرید. البته این کار را باید زیرکانه انجام دهید ( همه چیز را یکدفعه آشکار نکنید) تا او تصور نکند که شما دچار عقده های پنهان روانی هستید.

26- وقتی نمی خواستید در کنار او باقی بمانید شروع کنید به صحبت کردن در مورد مسائل خسته کننده مثل کامپيوتر. این کار تاثیر خاصی دارد.

27- قبل از اینکه بر سر قرار حاضر شوید دندانهایتان را مسواک کنید. هیچ چیز انزجار آور تر از این نیست که هنگام خندیدن سبزی اسفناج لای دندان هایتان گیر کرده باشد.

28- قرار نگذاشتن خیلی بهتر از باختن در قرارهای ملاقات است.

برگرفته شده و تخلیص از سایت مردمان





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 11:44 بعد از ظهر روز سه شنبه هفتم شهریور 1385





نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 6:15 بعد از ظهر روز پنجشنبه دوم شهریور 1385

آن شب سياهک از تشنگي بود که بيدار شد. جنگل تاريک بود ، اما هنوز معلوم بود که شاخه ها سبزند....علفهاي ليز باران خورده در دست نسيم مي لغزند.....هنوز معلوم بود که خاک خيس است. دم غروب باران خوبي آمده بود. بوي خاک و بوي گلسنگ خواب را از چشمهاي سياهک مي ربود.
بال زد.بال زد اما تا چشمه راه زيادي بود. هنوز غبار سرمه اي شب روي سر سبزه ها مي ريخت. هنوزسياهک دنبال آب مي گشت.
پر پر پرپر.....پريد و پريد....خيلي راه مانده بود. هزار وجب آسمان راهم که مي پريد ..باز به چشمه نمي رسيد.
روي شاخه خواب آلود ناروني نشست. بال هايش را کشيد که خستگيش در بيايد. پلکهاي سياهش را به هم زد تا خوابش بپرد. پلک زد . پلک زد. چند بال آن طرفتر نور سپيدي چشم هاي سياهش را نگه داشت....بلند شد و به سوي نور سپيد بال هاي سياهش را گرداند....
پر پر...رسيد..خنديد.....ماه بود! آمده بود پايين. نشسته بود بين شاخه ها و گودي هاي سپيد قشنگش پر از باران بود....
سياهک تشنه امد. لب حوضچه ماه نشست. انگار تمام آبهاي روشن دنيا در گودي ماه جمع بود. چشم هاي سياهش را بست.... آب خورد.... آب خورد.... آب خورد....تمام آب سپيد خوابيده در برکه ماه حالا توي دل سياهک بود.سياهک ديگر تشنه نبود. نشست! با سرخوشي پلکهايش را از هم باز کرد.....
نور سپيد عجيبي چشمهايش را زد.
صبر کرد...بال زد...نگاه کرد....بالا پريد و قار قار شادش تمام بيشه را لرزاند. سياهک حالا سپيد بود.
تمام نور ماه را با آب برکه خورده بود و حالا سپيدک بود.... سپيدتر از ابر.. سپيدتر از برف.. سپيد سپيد به سپيدي ماه..!
فرياد کشيد:"آهاي! آهاي! من سپيدم.. سپيدکم..حالا همه حيوانات مرا دوست دارند، همه بچه ها مرا دوست دارند.... سپيدکم"
پريد....رفت..رفت....و هلال سياه ماه بالاي شاخه ها تنها ماند..
سياهک سپيد آن شب اصلا نخوابيد. فکر ميکرد، فردا سپيدتر از تمام روزهاي سياه پرکلاغي اوست.
صبح شد. سياهک ديگر سياهک نبود. قار قار نمي کرد. آخر قار قار سياهک که ديگر سپيد نميشد! ساکت بود.نشست روي بلندترين شاخه جنگل و سر سپيدش را بالا گرفت. کم کم تمام پرنده ها سياهک را ديدند. حالا هيچ کس او را نمي شناخت. هيچ کس نمي گفت"پرنده زشت سياه" حالا سياهک قشنگ ترين پرنده جنگل، قشنگ ترين پرنده دنيا بود. نور داشت ميتابيد. سپيد بود. سپيد سپيد....
پرنده ها ستايشش کردند و از او خواستند راز نور و زيباييش را به انها بگويد. سياهک چيزي نمي گفت. صداي سياهش همه چيز را خراب ميکرد.
يک روز گذشت. شب شد. حالا خانه سياهک روي بلندترين شاخه سپيدار بود. خوابيد و ندانست که ماه سياه است...جنگل سياه است.. دنيا سياه است...
دو روز گذشت. شب شد. سپيدک خوابيد و ندانست که ماه سياه است...جنگل سياه است.. دنيا سياه است...
سه روز گذشت...شب شد. سياهک داشت مي خوابيد که کسي در زد. در را باز کرد. نوري سياه چشم هاي سپيدش را آزرد...
-"سلام سياهک" سياهک ترسيد. کسي بود که او را مي شناخت.
- ماهم!
سياهک تکاني خورد. سلام کرد....تعارف کرد. ماه به خانه قشنگ سپيدک آمد.لانه سياه شد. سياهک ساکت بود. مي دانست که بايد از ماه ممنون باشد.
- سياهک! جنگل سياه است،دنيا سياه است وقتي من سياه باشم. نورم را به من برگردان!
سياهک جا خورد: نمي شود. حالا من قشنگ ترين پرنده دنيا هستم.
ماه گريست: سياهک! حالا هيچ کس شب ها را دوست ندارد.هيچ کس دوست ندارد راه برود. قصه بگويد. حالا هيچ خوابي قشنگ نيست. تمام بچه ها مي ترسند. تمام پرنده ها غصه ميخورند. دل سپيد تو نمي سوزد؟؟؟!!
سياهک ساکت ماند. فکر کرد...فکر کرد..... به جنگل.... به دنيا..... به خواب ها ... به بچه ها..... به پرنده ها ...
صداي در آمد. ماه رفته بود.
سپيدک فکر کرد..نگاه کرد.... به بال هايش که حالا سپيد سپيد بود و به دنيايي که حالا سياه بود.... سياه سياه....
پريد....
رفت....
پريد و پريد...مثل شبي که تشنه بود.... نگاه کرد.... به لابلاي همان شاخه ها که ماه را ديده بود. نورش را.... گود ي خيسش را.... و چشم هايش را بست.
کلاغ کوچک حالا دوباره سياه بود.
سياهک سپيد ترين کلاغ دنيا بود. سپيد ترين کلاغ دنيا!
در جنگل هيچ وقت، هيچ کس نفهميد پرنده اي که مي تابيد کجا رفت؟ هيچ کس ندانست چرا پرنده اي که مي تابيد هيچ گاه چيزي نگفت!
اما حالا سياهک همه چيز را مي دانست...
سياهک مي دانست که ماه هميشه سپيد است، کلاغ هميشه سياه!!!!!
حالا سياهک مي دانست که گاهي سياه بودن هزار هزار بار از سپيد بودن بهتر است. مي دانست سياهي درست به اندازه سپيدي خوب است....
حالا سالها از عمر سپيد سياهک مي گذرد و سياهک هنوز سياه است. سياهک هميشه سياه است!