چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند
یک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشین پونتیاکش میکوبید که بره خونه زن مسنی رو
دید که اونو متوقف کرد. ماشین مرسدسش پنچر بود.
جو میتونست ببینه که اون زن ترسیده و بیرون توی برفها ایستاده تا اینکه بهش گفت: " من
جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."
زن گفت:" من از سن لوئیز میام و فقط از اینجا رد می شدم. بایستی صدتا ماشین دیده باشم که
از کنارم رد شدن و این واقعا لطف شما بود."
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،
زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟" و جو به زن چنین گفت:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بودهام و روزی یکنفر هم به
من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به
من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.
ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که میبایست هشت ماهه باردار
باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمیدانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره زن از در بیرون رفته بود. درحالیکه روی
دستمال سفره این یادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پیشخدمت جمع شده بود، وقتی
که نوشته زن رو میخوند:
" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بودهام و روزی یکنفر هم به
من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو
به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
اونشب وقتی که زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حالیکه به
اون پول و یادداشت زن فکر می کرد.
وقتی که شوهرش دراز کشید تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:
" همه چیز داره درست میشه. دوستت دارم، جو!"
عشـــــــــق بـــــي پــايــان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
...
..
.
دست نوازش
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
گاو ما ما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.
پدر
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت منو برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ، شش روز مي گذشت . فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرمائيد ؟
خداوند پاسخ داد : ايا دستور کار او را ديده اي ؟ او بايد کاملا قابل شستشو باشد ، اما پلاستيکي نباشد .
بايد 200 قطعه متحرک داشته باشد ، که همگي قابل جايگزيني باشد .
بايد بتواند با خوردن قهوه بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند .
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه ها را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ، ناپديد شود .
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته درمان کند . و شش جفت دست داشته باشد .
فرشته از شندن اين همه مبهوت شد گفت : شش جفت دست ؟! امکان ندارد .
خداوند پاسخ داد : فقط دستها نيستند ، مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند . تازه به اين ترتيب ، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها .
خداوند سري تکان داد و فرمود : بله .
يک جفت براي وقتي از بچه هايش مي پرسد که چکار مي کنيد ، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان . يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همينجا روي صورتش است که وقتي به بچه خطا کارش نگاه مي کند بتواند بدون کلام به او بگويد که او را مي فهمد و دوستش دارد .
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد .
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است باشد فردا تمامش بفرمائيد
خداوند فرمود : نمي شود ! چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است ، تمام کنم . از اين پس مي تواند هنگام بيماري ، خودش را درمان کند ، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد .
فرشته نزديک شد و به زن دست زد . اما از خداوند او را خيلي نرم آفريده اي .
بله نرم است ، اما او را سخت هم آفريده ام . تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند بله قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
زنها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند ، براي آنچه باور دارند مي جنگند ، در مقابل بي عدالتي مي ايستند ، وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد ، نه نمي پذيرند .
در مرگ يک دوست دلشان مي شکند . در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند ، با اين حال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند ، قوي ، پابرجا مي مانند .
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد .
مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد .
کار زنها بيش از بچه به دنيا آوردن است . آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند . آنها شفقت و فکر نو مي بخشند ....
زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده
بودند.
ذکاوت گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک...
ديوانگي فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم...
چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.
ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک ..... دو ..... سه ...
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت .
هوس به مرکززمين به راه افتاد.
دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند وديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،... هفتادو چهار...
اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.
تعجبي هم ندارد مخفي کردن عشق خيلي سخت است.
ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد که...
عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگي فرياد زد ، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.
ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن
سوي گل رز مخفي شده است...
ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .
صداي ناله اي بلند شد ...
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش
خون مي ريخت ...
شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش
ميکنم از اين به بعد يارمن باش ...
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک
مي کشند!
يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده
نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند.
جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند. شادی، غم، غرور، عشق و ... .
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت، همه ساکنان جزیره قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردند، اما عشق میخواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از غرور با یک قایق زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست خواست. غرور گفت: "نه، نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایم زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم".
غم با صدایی حزن آلود گفت: "آّّه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم".
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند، پیرمد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نحات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد عالمی که مشغول حل مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید: "آن پیرمرد که بود؟"
عالم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟!"
اما چرا او به من کمک کرد؟!
عالم لخبندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.
پس از دو ماه. نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت میکند به این مضمون:
لورای عزیز. متاسفانه دیگر نمیتوانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام!!! و میدانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق:روبرت
دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد. از همه همکاران و دوستانش میخواهد که عکسی را از نامزد. برادر. پسر عمو. پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت. نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست میکند. به این مضمون:
روبرت عزیز. مرا ببخش اما هرچه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم . لطفا عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.
مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولدش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدرخيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تاهر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند ميگويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود
آن شب سياهک از تشنگي بود که بيدار شد. جنگل تاريک بود ، اما هنوز معلوم بود که شاخه ها سبزند....علفهاي ليز باران خورده در دست نسيم مي لغزند.....هنوز معلوم بود که خاک خيس است. دم غروب باران خوبي آمده بود. بوي خاک و بوي گلسنگ خواب را از چشمهاي سياهک مي ربود.
بال زد.بال زد اما تا چشمه راه زيادي بود. هنوز غبار سرمه اي شب روي سر سبزه ها مي ريخت. هنوزسياهک دنبال آب مي گشت.
پر پر پرپر.....پريد و پريد....خيلي راه مانده بود. هزار وجب آسمان راهم که مي پريد ..باز به چشمه نمي رسيد.
روي شاخه خواب آلود ناروني نشست. بال هايش را کشيد که خستگيش در بيايد. پلکهاي سياهش را به هم زد تا خوابش بپرد. پلک زد . پلک زد. چند بال آن طرفتر نور سپيدي چشم هاي سياهش را نگه داشت....بلند شد و به سوي نور سپيد بال هاي سياهش را گرداند....
پر پر...رسيد..خنديد.....ماه بود! آمده بود پايين. نشسته بود بين شاخه ها و گودي هاي سپيد قشنگش پر از باران بود....
سياهک تشنه امد. لب حوضچه ماه نشست. انگار تمام آبهاي روشن دنيا در گودي ماه جمع بود. چشم هاي سياهش را بست.... آب خورد.... آب خورد.... آب خورد....تمام آب سپيد خوابيده در برکه ماه حالا توي دل سياهک بود.سياهک ديگر تشنه نبود. نشست! با سرخوشي پلکهايش را از هم باز کرد.....
نور سپيد عجيبي چشمهايش را زد.
صبر کرد...بال زد...نگاه کرد....بالا پريد و قار قار شادش تمام بيشه را لرزاند. سياهک حالا سپيد بود.
تمام نور ماه را با آب برکه خورده بود و حالا سپيدک بود.... سپيدتر از ابر.. سپيدتر از برف.. سپيد سپيد به سپيدي ماه..!
فرياد کشيد:"آهاي! آهاي! من سپيدم.. سپيدکم..حالا همه حيوانات مرا دوست دارند، همه بچه ها مرا دوست دارند.... سپيدکم"
پريد....رفت..رفت....و هلال سياه ماه بالاي شاخه ها تنها ماند..
سياهک سپيد آن شب اصلا نخوابيد. فکر ميکرد، فردا سپيدتر از تمام روزهاي سياه پرکلاغي اوست.
صبح شد. سياهک ديگر سياهک نبود. قار قار نمي کرد. آخر قار قار سياهک که ديگر سپيد نميشد! ساکت بود.نشست روي بلندترين شاخه جنگل و سر سپيدش را بالا گرفت. کم کم تمام پرنده ها سياهک را ديدند. حالا هيچ کس او را نمي شناخت. هيچ کس نمي گفت"پرنده زشت سياه" حالا سياهک قشنگ ترين پرنده جنگل، قشنگ ترين پرنده دنيا بود. نور داشت ميتابيد. سپيد بود. سپيد سپيد....
پرنده ها ستايشش کردند و از او خواستند راز نور و زيباييش را به انها بگويد. سياهک چيزي نمي گفت. صداي سياهش همه چيز را خراب ميکرد.
يک روز گذشت. شب شد. حالا خانه سياهک روي بلندترين شاخه سپيدار بود. خوابيد و ندانست که ماه سياه است...جنگل سياه است.. دنيا سياه است...
دو روز گذشت. شب شد. سپيدک خوابيد و ندانست که ماه سياه است...جنگل سياه است.. دنيا سياه است...
سه روز گذشت...شب شد. سياهک داشت مي خوابيد که کسي در زد. در را باز کرد. نوري سياه چشم هاي سپيدش را آزرد...
-"سلام سياهک" سياهک ترسيد. کسي بود که او را مي شناخت.
- ماهم!
سياهک تکاني خورد. سلام کرد....تعارف کرد. ماه به خانه قشنگ سپيدک آمد.لانه سياه شد. سياهک ساکت بود. مي دانست که بايد از ماه ممنون باشد.
- سياهک! جنگل سياه است،دنيا سياه است وقتي من سياه باشم. نورم را به من برگردان!
سياهک جا خورد: نمي شود. حالا من قشنگ ترين پرنده دنيا هستم.
ماه گريست: سياهک! حالا هيچ کس شب ها را دوست ندارد.هيچ کس دوست ندارد راه برود. قصه بگويد. حالا هيچ خوابي قشنگ نيست. تمام بچه ها مي ترسند. تمام پرنده ها غصه ميخورند. دل سپيد تو نمي سوزد؟؟؟!!
سياهک ساکت ماند. فکر کرد...فکر کرد..... به جنگل.... به دنيا..... به خواب ها ... به بچه ها..... به پرنده ها ...
صداي در آمد. ماه رفته بود.
سپيدک فکر کرد..نگاه کرد.... به بال هايش که حالا سپيد سپيد بود و به دنيايي که حالا سياه بود.... سياه سياه....
پريد....
رفت....
پريد و پريد...مثل شبي که تشنه بود.... نگاه کرد.... به لابلاي همان شاخه ها که ماه را ديده بود. نورش را.... گود ي خيسش را.... و چشم هايش را بست.
کلاغ کوچک حالا دوباره سياه بود.
سياهک سپيد ترين کلاغ دنيا بود. سپيد ترين کلاغ دنيا!
در جنگل هيچ وقت، هيچ کس نفهميد پرنده اي که مي تابيد کجا رفت؟ هيچ کس ندانست چرا پرنده اي که مي تابيد هيچ گاه چيزي نگفت!
اما حالا سياهک همه چيز را مي دانست...
سياهک مي دانست که ماه هميشه سپيد است، کلاغ هميشه سياه!!!!!
حالا سياهک مي دانست که گاهي سياه بودن هزار هزار بار از سپيد بودن بهتر است. مي دانست سياهي درست به اندازه سپيدي خوب است....
حالا سالها از عمر سپيد سياهک مي گذرد و سياهک هنوز سياه است. سياهک هميشه سياه است!
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمي كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.
مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.
مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمي خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو مي دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو مي دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.
مي خوام بهش بگم ، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"
ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."
اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه


