نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 11:44 بعد از ظهر روز چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
حق داری باور نکنی که من چقدر دوست دارم
می خوام که تا آخر خط پیشت بمونم و نرم
خوب می دونم راست و دروغ فرقی برات نمی کنه
تو شهر تردیدی یه وقت به پات نشینم و برم
اونوقت بمونی با دلی شکسته از یه عشق نو
نتونی طاقت بیاری بشی گرفتار جنون
بمونی با دنیایی از خاطره های خوب و بد
با بیکسی تو شهر عشق با گریه های بی امون
اما بدون دلبر من تموم فکرت اشتباست
تو عشق من دو رنگی نیست یه عشق پاک و بی ریاست
می خوام که باور بکنی هر چی می گم حقیقته
واسه دل عاشق پیشه ام یه نیم نگات غنیمته
می خوام فقط بدونی که عشقت همیشه با منه
این عاشقت نمی تونه ساده دلت رو بشکونه
می خوام که باور بکنی هر چی می گم حقیقته
واسه دل عاشق پیشه ام یه نیم نگات غنیمته


