در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
كه
در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را به دست مرگ بخشيده ام
آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه
عشق در لحظه اي پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ،
اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
برای خواندن ادامه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟
چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما
اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
ازساعت متنفرم از اين اختراع غريب بشر که
مدام جاي خالي حضورت را به رخ دلتنگي هاي تنهاييم مي كشد
تمام احساسم مال تــــوست، بهترين عطرهايم ار نفس تـــو ساخته مي شود .
من براي لبخندت دلتـنگم و براي تمام حرفهايت...
هرگز از تـــــو خسته نشدم و هرگز جز براي تــــو زندگي نکردم
به جاي دسته گلي که فردا بر سر قبرم مي گذاري امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن
به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نثار ميکني امروز با تبسمي شادم کن
به جاي متنهاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها مينويسي امروز با پيامي کوچک خوشحالم کن
من امروز به تو احتياج دارم نه فردا
به یاد داشته باش هر گاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت
خش خش بر گها را احساس کردی و هر گاه در میان ستارگان آسمان تک
ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان
بلکه از ته قلب نازنینت بگو: یادت به خیر
براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد.
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است و گرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند .
هیچگاه نگاهت را فراموش نمی کنم. نگاهی سر شار از محبت و صمیمیت. صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم، اما... اما... من تو را می خواهم نه خیالت را
وقتي سرنوشت حكم مي راند نگراني بي معناست.
نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است، هرگز نشنیدم زپروانه صدائی
مرا با آتش عشقت بسوزان و نترس زيرا اشك چشمانم آنرا خاموش ميكند
نگاه کن به ظرافت نگاه اشکبارم که چگونه از پشت صفحه ای لغزان و تار به چشمان تو می نگرد و به نگاهی خیره می شود که گویای عشق دروغین است. ببین،، چه ساده می شکند حرمت سنگین غرورم.
می گویند که تنهایی رازی دارد که پی بردن به آن یافتن گنج بزرگی است آری...این جمله درست است اما... نه برای من که از اول عمر تنها هستم.
پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود
داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد
به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:
به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...
شكسپير : اگر كسي راا دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده
دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهديافت
دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است
دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيءبازاويه صحح هماهنگ نبوده است
دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست
دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن
دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني
دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد
دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن
دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟
دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد
دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اين كار را مرتب تكرار كن.......
حرفهایم را چگونه بگویم ... وقتی خود برای خود هم کلمه ای نمی یابم ...
این میان هر چه خوانده ام باید باز پس دهم ...
می بینی؟!! از لحظه ای که دنیا را می بینی تا لحظه ای که برای دیدن دنیای دیگر می روی مجالی نداری.. حتی برای فکر کردن به خودت ... حتی برای گفتن خودت .. حتی برای دیدن خودت
در آینه نگاه کردم ... ناآشنا بودم برای خودم! فکر کردم از آخرین باری که به دقت به صورت خودم خیره شدم ... یادم نیامد ...
خودم را از یاد برده ام ... اما تو را نه!
عشق از هر گل سرخي دلپذير تر است ، اما خارهاي آن قلب تو را عميق تر از هر خاري سوراخ مي كند .
"love is sweeter than any rose . love pricks you far deeper than any thorn
عشق ابدي است و اگر نباشد عشق نيست .
"love is for ever and if it doesn 't last forever it isn't love
بگذار عاشق بمانم...
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر!
بگذار عاشق بمانم ، این قلب عاشق را از من نگیر!
دستهای گرمت را از من جدا نکن ...
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در این دنیای بی محبت نکن!
می خواهم از عشق تو بمیرم ...
بگذار بمیرم مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
خیلی دوستت دارم ، این کلام مقدس را باور کن ...
از ته دل دوستت دارم ، این دل عاشقم را تنهایی در این گرداب زندگی رها نکن!
می خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگی کنم..
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه دیدار نکن!
دلم میخواهد تنها برای من باشی و قلبت تنها برای من بتپد ...
قلب من برای تو ، این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له نکن...
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روی آتش عشقم نریز!
مرا تنها نگذار و در سیلاب ناامیدی رها نکن....
به خدا خیلی دوستت دارم ، مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بی وفایی نکن!
لیلای این مجنون خسته و دلشکسته باش ، این احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن!
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشني، اي روشن تر از لبخند
دلم تنگ است..
بيا بنگر، چه غمگين غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده واين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي، و اين تالاب مهتابي
شب افتاده است ومن تنها و تاريکم
و در ايوان تالاب من،
ديريست در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان من
بيا اي ياد تنهايي...
برای زیستن دو قلب لازم است:
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند.
قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید و قلبی که جواب بگیرد
قلبی برای من، برای انسانی که می خواهد تا انسان را در خود حل کند
برای زیستن عقل لازم است:
که منطقی دوست بدارد، عقلی که طوری عمل کند که دوستش بدارند
عقلی که محبت هدیه کند و عقلی که محبت را معنی کند
عقلی که سوال ایجاد کند ، عقلی که پاسخ دهد
عقلی که به زندگی جهت دهد و زندگی را هدف دار سازد
عقلی که بداند دنیا برای چیست و آخرت برای کیست
هوا گرم بود و سختی تیر بر تنش نشسته بود
آسمان سرخی آفتاب را نوید می داد
و زمین بازتاب سرخی خورشید را
زمان به سختی می گذشت و نا امیدی بر امید پیروز شده بود
او تنها بود و خسته و دیگر نای ادامه دادن را نداشت
درد دل او را از پای در آورده بود و تصویرهای ذهنش را مبهم و تیره کرده بود
در ناباوری غوطه ور بود و سر در گم به دنبال گمشده اش می گشت
او خواب را دوست داشت
خواب ابدی را پایان رنج هایش می دانست
و بارها خودش تلاش کرده بود به خواب ابدی برود
اما هنوز کسی بود که دلش نمی خواست او را تنها بگذارد
ديگر دلم براي خيالت هم تنگ شده است
صحبت از دلتنگي خودم نيست
صحبت از خيال هاي پريشان است كه هر لحظه سراغ تو را مي گيرد
صحبت از رخوت سنگيني است
كه سر تاپاي خيال خاكستري مرا با خود به بيكران وجود مي برد
در پريشاني خيال هم گم شدن
حرف تازه اي نيست
خود داستان پريشاني آغوش هاي نيمه بازي است كه هر شب
تا انتهاي سحر بي تابي مي كند
و آخر هم با خيالهاي پريشان و آغوش هاي خالي به خواب مي رود
دلم به اندازه پريشاني گيسوانـت
به اندازه وسعت نگاهـت
و دل دريايـي ات
غريـب است
اي کاش يک پري بودم ...
يا حداقل مي توانستم رويايي را به حقيقت تبديل کنم ... يا دستکم مي توانستم معجزه اي بيافرينم ... آن گاه تو را در يک جعبه بلورين حبس مي کردم .... جعبه اي کوچک به اندازه يک بند انگشت ... آنگاه آن را به زنجيري آويزان مي کردم ، و آن را به گردنم مي انداختم ، شايد آن لحظه ، وقتي که به قلبم نزديکتر شدي ، درست همانجا که قلبم به شوق ديدار تو مي تپد ... صداي قلبم را بشنوي ، صدايي که در خاموشي فرياد مي زند ...
دوستت دارم
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم. بر پهنه از آسمان لحظه هايي از زندگي ام برق زد.در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديري متعلق به خدا.وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد...به پشت سر و جاي پاهاي روي شن نگاه کردم.متوجه شدم که چندين بار در طول زندگيم فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است. همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است.
اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و در موردش از خدا سوال کردم:
" خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم . در تمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم که در سخترين دوران زندگيم فقط يک جفت جاي پا وجود داشت . نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي."
خدا پاسخ داد: " بنده بسيار عزيزم من در کنارت هست و هرگز تو را تنها نمي گذارم"
اگر در آزمون ها و رنج ها فقط يک جفت جاي پا مي بيني ، زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
فراموشي يعني
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند همه
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم



