نویسنده : شراره. نازنین ; ساعت 11:44 قبل از ظهر روز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را كه در يك زندگي , در يك بودن زندگي را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد با من بمان حتي به اندازه يك لحظه
درباره من
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم